روز شنبه 4/7/94 خونه بودم و منتظر رضا شام درست کرده بودم خودمم ظهر نخوابیده بودم حمام . تر و تمیز . لباس خوشگل پوشیدم ولی رضا گفت با دوستش صادق قراره برن بیرون ساعت 9 و نیم اومد شام خوردیم گفت میخوام با دوستام برم کربلا نمیدونم چرا حالم گرفته شد از دوستش صادق خوشم نمیومد دعوامون شد به همین سادگی فرداش هیچ خبری ازش نبود خودم رفتم خونشون که هم مامان و باباشو بینم هم حالمون خوب بشه شب هم موندم خیلی خوب بودیم صبح اومدم گوشیشو نگاه کردم دیدم خاموشه بازم اعصابم خورد شد هنوز روی دختره اعصابم خورده یا کس دیگه ای ممکنه باشه نمیدونم تو دلم گفتم شاید چون بدون هماهنگی اومدم و نتونسته اطلاع بده گوشیش رو خاموش کرده دیوونه شدم گوشی رو برداشتم و رفتم بیرون اومد دنبالم و منو رسوند . زودتر از اداره مرخصی گرفتم بهش زنگ زدم گفتم کلید رو جا گذاشتم اومد در رو باز کرد و منم اصرارش کردم بمونه تن ماهی داشتیم خوردیم حال نداشت دوش گرفتیم و خوابیدیم . عصری خیلی دلم گرفته بود رفتیم بیرون به گل فروشی سری زدیم پیاده شدم آش خوردم توی پارک اون رفت ولی دلش جا نگرفت اومد رفتیم سینما محمد رسول الله
الان هم دلم گرفته خیلی
از دروغ بدم میاد از اینکه چرا گوشیش که هیچ وقت خاموش نمیکرد خاموش بود
برچسب: دلم گرفته,دلم گرفته ای دوست,دلم گرفته ای خدا,دلم گرفته اي دوست,دلم گرفته خدا,دلم گرفته شعر,دلم گرفته ای رفیق,دلم گرفته امین رستمی,دلم گرفته است,دلم گرفته اهنگ,
نویسنده: کامران قربانی